شکارچی ، کلاغ به دست راهی مغازه ی آبادی شد تا برای رفیق بی حال و جونش کمپوتی بخره تا یه کم تقویت بشه.در راه پچ پچ زنان کوچه نشین که یواشکی حرف میزدند و درباره شکارچی و سرگذشت شکارش جوک میگفتن آزارش می داد ، اما شکار چی گوشش از این حرفا پر بود و برایش فرقی نمی کرد که مردم درباره اش چه می گویند.مهم هدفی بود که برای رسیدن به آن ؛ عمرش را گذاشته بود و حاضر نبود از ان دست بردارد.لحظاتی بعد مغازه دار در حالی که کمپوت را به دست شکارچی میداد از او پرسید:
راستی شنیدی یه ماده گرگ اطراف آبادی دیده شده؟!!
برچسب:
نویسنده: باران سلطانی